تبليغاتX
نوبت تو هم میشه!....
کاشکی تعطیل بودیم..............................و آه
سلام کردن به کلی یادم رفته ولی الان یهو یادم افتاد....

پس سلام..................

میخوام وصف اوصاف امتحانارو بکنم.....

کلاسه ما و یه کلاسه بیچاره ی دیگرو آوردن توی نمازخونه امتحان بدیم(کلاسه ۱/۱ و ۲/۱)....نمیدونم واسه چی ولی انگار یه چیزایی بوده()....همه ی(بیشتر) امتحانامون یه جوری مشکل داشت....مثلا سره هندسمون که یه سوال ۴ نمره ای کلا ایراد داشت و هرچی به معلممون اصرار ورزیده بودن که بیاد مدرسه،خانوم ناز کرده بودند و نیومده بودند....و تکه کلامی که معلم ها توی کلاس ما میگن اینه که:خانومم ساکت!امتحان از رسمیت افتاد....)و چند بار هم خانوم خطیبیان(مدیره محترمه)هم این جملرو گفتند،ولی کو گوشه شنوا؟!....ماجرای امروز از همش باحال تر بود:

روزه پرماجرا:

"صبح با بی میلی و تنبلی و کلی صفات دیگه،پاشدم حاظر شدم و به امید تعطیلی همش پای تلویزیون و رادیو بودم تا بالاخره فرجی بشه....ولی مثله اینکه قرار نبود ما تعطیل بشیم....خلاصه از خونه رفتم بیرون و دیدم که حدودا ۱۰۰ سانتی برف نشسته(ببخشیدا.....۱۰ سانتی برف بود)و سرانجام سرویسمون اومد و من رفتم ولی به امیده برگشت....نفره سوم هم سوار کردیم و به طرف خونه ی نفر چهارم به راه افتادیم.از اونجایی که راننده سرویسه ما خیلی فداکارند،وسطای راه مسافر صلواتی سوار میکنند و به جای پول هیچی نمیگیره....تا حالا ۲-۳ باری مسافر سوار کرده و هر دفعه هم خانوم(جوون)بودند.(خودش میگه:بچه ها فک نکنید من طرفدار خانوماما نه!)امروز توی برفا یه خانومه چادری رو  سوار کردند و به راهش دامه داد.بعد از حدودا ۵۰ متر،خانومه گفت:"میشه یه لحظه وایسین؟"و ما هم وایسادیم و دیدیم که خانومه با شوهر اومد و دوتایی توی صندلیه جلو نشستند.حالا وزن خانوم حدودا ۸۰ و وزن آقاهه ۱۰۰ و حجمشون،دو برابره وزنشون....یه وضعیته جالبی بود....راستی:و وزنه راننده سرویسمون ۱۱۰ کیلوگرم....وقتی سوار شدند،آینه ی جلو به کلی کج شد و  راننده سرویسمون به حالت چیپس نشسته بود و ازینفداکاریه بی موردش پشیمون....خلاصه سره خیابون پیادشون کرد....رفتیم به طرف خونه ی نفره بعدیمون....من ساعت ۶:۱۵ از خونه اومدم بیرون و ساعت ۷:۳۰ رسیدیم خونه ی فاطمه اینا(نفره ۴)و سوارش کردیم....دیگه رفتیم طرفه مدرسه و همچنان منتظر شنیدن این جمله که:"مدارس دوره ی متوسطه ی بدبخت هم تعطیلند...."ولی انگار رئیس آموزش پرورش با ما لج کرده بود و اصلا حرفی از دبیرستان نزد....من امتحان عربی داشتم و دوتا دومامون زبان فارسی و سومه هم دینی داشت....وضع من از همشون بدتر بود،چون اونا میتونستن یه چیزی سرهم بکنن ولی من نه!....ما باسرعت ۲ میلیمتر در ساعت حرکت میکردیم و دومامون گشنشون شد و من سیبم دادم بهشون ولی از گشنگی نیم ساعت بعده خودم خبر نداشتم....نیم ساعت بعد گشنم شد و صدای غارو قور بود که از شیکم من میومد....ساعت ۸ بود و فهمیدیم که قراره امتحان ساعت ۸:۳۰ شروع بشه....در حال گشنگی بودم که راننده سرویسمون یکمی نخودچی کیشمیش بهون داد و خوردیم و خودشم تخمه خورد....پشت سرهم مادر پدرا زنگ میزدن از راننده سرویسمون میپرسیدن که کجایین و اونم میگفت:"سره پل تاج)....ساعت ۹:۳۰ شد و دوباره یکی از مادرا زنگ زد که بپرسه کجایین و دوباره راننده سرویسمون گفت:سره پله تاج!!!!"....با این وضعیت،۱۰ دیقه به ده رسیذیم مدرسه و مارو تا سره جلسه امتحان اسکورت کردن و ماهم رفتیم سره جلسه و با نگاه های عجیب غریبه بچه ها مواجه شدیم و خلاصه نشستم که امتحان بدم....بعد از یه ربع یهو کله نماز خونه خالی شد و فقط من موندم و فاطمه....اونم زود رفت و من موندم و وطن خواهه دیوونه....با اون همه اضطراب داشتم به سوالا فکر میکردم که یهو وطن خواه اومد بالا سرم وایساد و سوال پیچم کرد و درباره کفشم ازم سوال کرد و خلاصه منو کشت....و بعد از اونم ول کن نبود و رفت سراغه صندلیا و با اونا بازی میکرد(در اصل روی مخ من میدوید.....اونم با کفشه پاشنه بلند)....منم اعصابم خورد شد و در عرض ۵ دیقه ورقمو دادم و رفتم بیرون....با این حال خداکنه تجدید نشم....

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 18:28 توسط فرش_(فاطر) |
ســـــــــــــــــــــــــــــلام....

من زود زود میام نه؟....

من دارم با کی حرف میزنم؟....

اهم....

هویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی....

واستا....

آهان،حالا شد....

:"دیروز تو ی مدرسه بزرگداشت استاد نیوشا بود و همچنین مسابقه ی ریاضی....

مسابقه عالی بود،ولی یکی از  هم گروهی های من که:"بــــــــــــــــــــــــله...." بعد از اون هم که استراحت و بعدش مسابقه ی عملی....باید با ۳۰ تا آدم،سه تا مربع درست میکردیم که زاویه این مربع ها با هم ۳۰ درجه بود....و اونا از بالا ازمون عکس میگرفتن....مربع وسطی ما ۵ ضلعی شده بود()....و در آخر هم اختتامیه....خلاصه ما(من و پریناز) در هیچ کدام از مسابقات برنده نشدیم...."من جایزه میخوام...."  توی اختتامیه کلی از سمپادی های سال ۷۲ و غیره بودن و راستی:در بالای آمفی تئاترو باز کردن و ما سومین نفری بودیم که رفتیم بالا(اولی و دومیش ،۲۷ ساله بودن....)....راستی:به همه یه چیزه کوچیک که مثله فرش بود را دادند و بعد فهمیدیم که bookmark ....ولی خیلی باحاله....چون از افسردگی من کم کرد....همین!!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:49 توسط فرش_(فاطر) |
آپی که به نظره خودم مستخرس!!!!
سلام....چی میگی تو؟....آره بابا....پس چی فک کردی؟....معلومه که نه....

شروع:

"سه شنبه اولین جیمه دبیرستانمو زدم....زنگه اجتماعی بود.اصلا حوصلشو نداشتم....از اول تا آخره کلاس یه ریز حرف میزنه....یه ربع که از کلاس گذشت،با عجله رفتم پیششو بهش گفت:خانوم میشه یه لحظه برم بیرون؟....و اونم گفت برو....و بعد از اون دیگه به کلاس برنگشتم....به همین راحتی....رفتم سایت پیشه خانوم(؟؟؟؟)(همونی که دوسش دارم.)....تا آخره زنگ پیش اون نشستم و زنگ خورد:دین دین دین دییییییییییییییین...."

چهارشنبه:

"اول که وارد کلاس شدم،از فرط تعجب گوش درآوردم....چون صندلی های جدیدی برامون آوردن.......................زنگه آخر:خانوم اشراقی طبق معمول نیومده بودن و قرار بود ما بریم آمفی تاتر،ولی یهو فهمیدیم قراره یه معلمی که تو المپیاد ادبی طلا گرفته بیاد سرمون(خراب بشه)....خلاصه اومد و من به شخصه کلی اذیتش کردم و نیم جیمی از کلاس زدم و از فرط بی حوصلگی،دوباره برگشتم سره کلاس...."

حالا نکته ی جالبی که توی چهارشنبه بود این بود که: توی کلاس،ما یه سیگاره نصفه دیدیم....و جالب تر از این،این بود که:توی بعضی کلاسای دیگه هم بوده....

و یه چیزه دیگه اینکه:اون خانم معلم ادبیه گفت که:خانوم اشراقی،در ساله اونا هم،همینجوری درس میداده و شیوش عوض نشده!!!!....حتی موضوع انشایی که اون سال به اونا داده،همین امسال به ما هم داده!!!!

****............................................................................................................

من در اواخر امتحانات نیم ترم:پریناز امتحانا شروع شدن؟

اون:نه بابا....دارن تموم میشن....

من:بـــــــــــــــــــــــــــله....

آمار گندیدگیه امتحانام: ریاضیو که: بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله(سوت....)

شیمی هم بــــــــــــــــــــــــــــله....که قرار شد یه بار دیگه امتحان بدم....

زیست رو هم میتونیم بگیم بله ولی نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه خیر،چون زیستو یکم بهتر دادم....

زبان:۲۰ شدم!!!!

هندسه هم که آسون بود....

ادبیات و زبان فارسی: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فیزیک:بهتر از بقیه امتحانام دادم....

.....................................................................................................................

آمار خانوم (؟؟؟؟)....:۲۶ سالشه....ازدواج کرده و یه بچه ی ۴ ساله داره....به طلا حساسیت داره(به خاطر همین،بعضی روزه حلقه دستشه و بعضی روزا نیست!!!!)....۲۹ شهریور به دنیا اومده....شماره شناسنامش:۷۳۷۷....امتحان تافل داده و منتظره جوابشه....همین دیگه....

پیوست:

گوش=شاخ

پ.ن۱:اون خانوم (؟؟؟؟)تافلشو با نمره ۹۰ قبول شده....هورا........

پ.ن۲:اگه تونستین حدس بزنین خانوم(؟؟؟؟) کین؟جایزه داره....

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:52 توسط فرش_(فاطر) |
معلم المپیاد کامپیوتر یا؟!!؟
سلام....میدونید قضیه چیه؟....این آپ درباره معلم کلاسهای المپیادمونه....

قضیه ازین قراره که ما دوشنبه ها واسه المپیاد کامپیوتر میمونیم مدرسه و تا الان ۴ باره که موندیم....

جلسه اول:معلم وارد کلاس میشه،اول از همه شلوارشو میکشه بالا و شلواره گشادش دوباره میافته پایین و خیلی بی اهمیت به شلوارش، درسو شروع میکنه....از اول کلاس تا الان ،هنوز آدامس تو دهنشه و با صدایی زیر و کاملا مبهم حرف میزنه که از هر ۱۰ تا کلمه یکیشو میفهمی....بالاخره به صداش عادت کردم....تازه یادش میافته که خودشو معرفی نکرده:"بچه ها من افشین هستم(بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله....) و تازه یادش میافته که فامیلیشم باید میگفته و ....طلای کشوری گرفتم و اینا....توی کلاس اصن جزوه برندارید و...."نصفه حرفاش فهمیده نمیشه و کلاس تموم میشه....

 جلسه دوم:۲۰ دیقس که معلم نداریم....قراره خانوم سپیده مهابادی بیان....ما میریم به خانوم عفاف میگیم که پس کی میان؟....دوستانشون که توی مدرسن میگن که امروز قرار نیس بیان....یکی از بچه های سوم بشون زنگ میزنه....و ما هم منتظر جواب....سرانجام میگه که تو راهه....بالاخره اومدن و ما همگی خوشحال....تقریبا همه ی حرفاشو فهمیدیم و خواستار دوباره اومدنشیم....ولی فک نکنم دوباره بیان....حیف شد....

جلسه سوم:۳۰ دیقس که معلم نداریم....میگن قراره آقای لطفی بیاد....میخواستیم بریم سره کلاس که یه آقایی ازمون پرسید که کلاس ۱/۲ همین جاس؟ و ماهم در عین ناباوری گفتیم :بلــــــــی....همراه معلم(؟!!!!؟)وارد کلاس میشیم و میبینیم که این جناب معلم بدون هیچ کیف و کتاب و حتی خودکاری اومده(/ن!!!!) و با لباسی شیری رنگ که به کثیفی میزنه....حرفاشو نمیفهمیم....درباره خودش میگه:"من فامیلیم لطفی عاقل(!!!!) توی اول دبیرستان که همش کارای احمقانه میکردم و  سینوس کسینوس حل میکردم و میخواستم کسینوس ۱ درجرو بدست بیارم....که دیدم همش تو کتابا هست.... و کاره احمقانه ی دیگه ای که کردم این بود که رفتم علوم کامپیوتر .... و کار احمقانه ی دیگه اینکه...."خلاصه اینکه کاملا فهمیدیم که احمقه....ایندفه راندمانمون به طرز فجیهی کم شده بود و فقط ۱۰٪ حرفاشو فهمیدیم....و کلی سوتی هم میده....یه سوال بهمون میده میگه حلش کنید....بعد نظرش عوض میشه و میگه که نه،فک کنم این سوال خیلی سخته و ۲۰۰۰ بار نظرش عوض میشه و به این نتیجه میرسه که سخته....۱ ساعت و ۱۰ دیقه به آخر کلاس مونده....ما همگی میگیم که بریم حیاط واسه زنگه تفریح....و اون در عین گیجی میگه باشه....الان ساعت ۴:۵۰،هوا روشنه ....تو حیاط با بچه ها فوتبال/والیبال/گوجه/....بازی میکنیم و ساعت میشه ۵:۴۰ ،هوا کاملا تاریکه....خانوم تهرانی میاد دنبالمون که مجبور میشیم بریم سره کلاس....معلم بیچاره تو کلاس نشسته بوده و منتظر ما....و زبونشو هم قورت داده بوده....میشینیم....یکم درباره مرحله اول و دوم المپیاد حرف میزنه(با اینکه دو معلم قبلی برامون گفتن....)و یکم درباره سواله قبل از زنگه تفریح توضیح میده....ساعت میشه ۶:۰۵ یکی از بچه ها میگه که :میشه کلاسو تعطیل کنید،من کلاس دارم....لطفی میگه:نه،کلاس ساعت ۶ تعطیل میشه....ما میگیم که الان تازه ۵ دیقه هم گذشته....اون با تعجب میگه که:مگه شما ساعت چند اومدید بالا؟ و ما همه در حاله خندیدن....که یهو ثمین میگه:ما ساعت ۵ (!!!!)کلاس بودیم....لطفی گیج تر میشه و میگه:یعنی شما ۱ ساعته که اومدید؟....ثمین:بلـــــــــــــــــی....لطفی:بعد تو این ۱ ساعت من چی درس دادم؟....ثمین:یکم سواله قبلو توضیح دادید و .... وما درحال ریسه رفتن به معلم احمق که با تعجب به ما نیگا میکنه، نیگا میکنیم و از کلاس میریم بیرون....

جلسه چهارم:همه ازین که دوباره قراره لطفی بیاد ناراحتیم ....پیش خانوم عفاف میریم و شکایت میکنیم ....ولی هچ فایده ای نداره....نیم ساعت از کلاس گذشته ولی هنوز نیومده....بالاخره میاد و با نارضایتی میریم سره کلاس....درسو شروع میکنه: خب ۱و ۳ که جمعش میشه ۵(!!!!)....بــــــــــــــــــــــــــله....و کلی سوتی های دیگه مثله این....و میگه:" من تو اول دبیرستان که همش سینوس کسینوس حل میکردم و ...." میریم حیاط و بعد از یه زنگه تفریح یه ربعه برمیگردیم بالا و میپرسه که زنگاتون چجوریه؟ و من میگم که:از ساعت ۲:۳۰ تا ۴ و از ۴ تا ۴:۳۰ زنگه تفریح و از ۴:۳۰ تا ۶ هم دوباره کلاس....باور میکنه ولی ثمین میگه که نِه....و زنگ تفریحو یه ربع میکنه....خلاصه قرار شد که خودش از عفاف بپرسه....ساعت ۶:۱۵ میشه و ما میگیم که اگه میشه کلاسو تعطیل کنید و دوباره میگه ما کلاسو ساعت ۶ تعطیل میکنیم و ما میگیم که گذشته و ....میریم خونه هامون....

  دیدید ما چی میکشیم از دست این معلمامون؟..........................................

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 22:47 توسط فرش_(فاطر) |
من بعد از کلی تفحص و توجه،عشق خود را در میان معلم های مدرسه یافتم:

اولی:خانوم ابراهیمی....عشقه تمام عیاره من....خودش هم تو فرزانگان درس خونده،کل آمارشو دراوردیم....اسم کوچیکش،سنش،روزه تولدش،شماره شناسنامش و .... واقعا خانوم باحالیه....هر زنگه تفریح،میرم دم سایت وایمیسم نگاش میکنم....

دومی:خانوم فتح اللهی....به آمار زیادی دست نیافتم....فقط اسم کوچیکش....ولی کلا خانوم جالبیه....از خانومم ابراهیمی ۱۰-۱۲ سال بزرگتره،ولی همچنان دوسش دارم....

سومی(این یکیو زیاد دوس ندارم،ولی خیلی اذیتش میکنم) :خانوم کاظمی....خیلی خانوم خشکیه ولی میشه باحاش شوخی کرد....خودش همیشه میگه من خیلی کم حافظم(یدفه تو کلاس اسم یکی از بچه ها رو پرسید و با اسمش یه مثال زد....بعد ۲ دیقه بعد دوباره اسمه اونو پرسید و گفت:من اسماتون یادم میره بچه ها!!)....همین دوشنبه،زنگ آخر باحاش کلاس داشتیم....زنگ دوم دیدمش و بهش گفتم:خانوم شما منو یادتون میاد؟گفت:نه!!بش گفتم:خب خانوم اسمه من فرشتس....زنگ آخر ازتون میپرسما....بعد رفت....زنگ تفریح دوباره دیدمش و گفتم:خانوم اسمه من چی بود؟!گفت:نمیدونم....یادم نیست!!!!بعد گفت که اذیتم نکن و اینا و من دوباره گفتم:خانوم من اسمم فرشتس....زنگ آخر که باهاش کلاس داشتیم،بهش گفتم خانوم اسمه من فرشتس....یه لبخند زد و به درس ادامه داد....وقتی زنگ خورد بهش گفتم خانوم اسمه من چی بود؟با حالته گفت:برو.... فقط برو بیرون....برو........و من رفتم!!!!

""این تیکه ی پایین رو فاطمه نخونه ها!!""

سره کلاس خانوم ضایع(همون زارع)،اوله کلاس بش گفتم:خانوم شما چشاتون سبزه؟(چشاش سیاهه)،بعد گفت نه!!گفتم:آخه خانوم ازین جا سبز به نظر میاد....فک کنم نور میخوره و اینا....بچه ها داشتن شکایت میکردن که چرا باید این همه چیز بنویسیم؟....خودتون اینارو تایپ کنید بدید بهمون و اینا....که من یدفه گفتم:نه خیرم!!آدم با دسته خودش بنویسه بیشتر یاد میگیره....و خانوم به این حال:....بعد هی تو کلاس سوال فنی میپرسیدم،که فک کرد من خیلی علاقه منده زیستم و دوباره به این حالت:....راستی.من صندلیم جلوی میز معلم بودا....وقتی بچه ها داشتن مطلبارو مینوشتن،من بهش گفتم:خانوم یکم درباره خودتون بگین....به این حالتگفت:چی بگم آخه؟....گفتم که مثلا خانوم شما چند سالتونه و اینا....و دوباره(خر---->گول خورده)شد....منم ازین فرصت استفاده کردم و گفتم:خانم میشه یه لحظه برم بیرون؟....و اونم گفت:بله بله....و من ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ....

       نظر یادتون نره ها!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:31 توسط فرش_(فاطر) |
امروز زنگ اول عربی داشتیم....با خانوم خَوانین زاده....همه ی اولا با اون کلاس دارن....

اوله کلاس گفت که کی میاد درسو جواب بده؟....و ما همگی:(در حال سوت زدن،به سقف و آسمون نیگا میکردیم)

که سرانجام یکی از بچه ها جای پتروس،داوطلب شد و رفت پایه تخته....

وقتی همه ی سوالاشو پرسید،گفت نفره بعدی بیاد....و ما همچنان در حال سوت زدن....که دوباره یه دوست دیگه فداکاری کرد و داوطلب شد....ما هم به افتخار اون دو نفر دست زدیم....

وقتی از اون هم سوال کرد،گفت که فعلا دو نفر کافیه و واسه دفعه بعد بهتر باشید و ازین حرفا....آخر سرش هم با خنده پرسید:سخت که نبود؟....ومن هم طبق عادت همیشه،فورا جواب دادم و با حالت مسخره ای گفتم :نه اصلا!!!!....که یهو گیرنده های خانوم به صدای من حساس بود و گفت:پاشو بیا ببینیمت....منم گفتم:نه خانوم،همین جا خوبه....و بالاخره رفتم پای تخته و برای بیشتر ضایع کردنش،همه ی سوالارو درست جواب دادم....و به خیر گذشت....موقع نوشتن فعل ها روی تخته،خیلی زود فعل هارو مینویسه و ما وقتی جا می مونیم، وقتی میگیم خانوم صبر کنید....میگه این کدوم "پیرزنیه" که جا مونده؟ بهش عصا بدید....یا بعضی موقع ها که نمیتونیم خطشو بخونیم،میگه به این "پیرزن"عینک بدید....یا وقتی میخواد که صیغه هارو ما بگیم،یا وقتی میخواد همه ی بچه ها با هم جواب بدن،میگه:کلاس صیغه ی اینو بگید....کلاس نوشتید؟....کلاس این فعل معنیش چی میشه؟....خلاصه به جای بچه ها میگه:کلاس....من فک کنم تو خونه هم بخواد بچه هاشو صدا کنه،میگه:کلاس بیاید شام بخورید....کلاس برید صورتتونو بشورید....

امروز زنگ آخر ادبیات(خانوم اشراقی) داشتیم با سوتی های جالب!!!!....تا حالا چه کسیو دیدید که سره کلاس ادبیات فارسی ازین(=این بیت "کم معروفتر" است....این کتاب میتونه"هند بوک" خوبی باشه....فعل"دُویدَن" را صرف کنید و غیره....)سوتی ها بده؟....وقتی گفت: فعل "دُویدَن"....بعد خودش درستش کرد و گفت ببخشید....دَویدَن درسته....منم یهو گفتم:خانوم ما هم یه معلمی داریم که تو کلاس همش میگه دُویدَن....گفت: اون واسه لهجشه.... 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:57 توسط فرش_(فاطر) |

ایندفعه میخوام درباره کَهفی معلم فیزیک (باستان) مون توضیح بدم و اینا....

جلسه اول که با اون لحجه ی ضایعش خودشو خراب کرد....بیچاره تغصیری هم نداشتا....خب واسه کاظمینه دیگه....

اول یه نکته:دفتر دبیران آقایون پیشه کلاسه ماست ، به خاطر همین،از همه معلم ها زودتر میاد سره کلاس....من که تا حالا این ۴-۵ جلسه ایی که باهاش داشتیمو دیر رسیدم سره کلاس....بیچاره چیزی هم نمیگه....یعنی نمیتونه بگه....

همیشه هم موقع درس دادن میپره رو میز معلم میشینه.....(اون فعل "میپره" درست بودا....چون قدش زیاد بلند نیست....)

امروز گیر داده بود به فعل دویدن.....تلفظ اون: دُویدَن....

سره بحث انرژی جنبشی بودیم که فهمیدیم با این لحجش خیلی حال میکنه و همش دوست داره به رخ بکشه....
آخه هر ۵ ثانیه یه بار میگفت:دُویدَن.... و یهو کلاس میرفت رو هوا....بچه ها هم از فرصت استفاده کردن و موقع حرف زدنش میگفتن:دُویدَن....(ده نخند بچه....)

که یهو کفری شد و گفت: بچه ها دیگه بسه،اگه یه بار دیگه بخندید و گوش نکنید،یه منفی بهتون میدم که تا آخر ترم نتونید جبران کنید....

و ماهم واسه ضایع نشدنش دیگه سکوت....

دیدید موقع درس دادن،معلما وقتی میبینن که بچه ها دارن میخوابن،یهو صداشون میره بالا؟....حالا این معلم بیچاره ما نمیتونه قشنگ صداشو ببره بالا ،ولی به جاش یهو میبینی داره داد میزنه درس میده....بیچاره....

(چقدر از کلمه بیچاره استفاده کردما....)

پیوست:امروز میخواست امتحان بگیره،ولی انقدر حرف زد که خوشبختانه وقت نشد....بعدش گفت:ببخشید که من نمیتونم امروز ازتون امنتحان بگیرم و به قولم عمل کنم....به حسابه بد قولیم نذارید و ....جبران میکنم....امتحان میافته جلسه بعدی....

حالا جلسه بعد کِیه؟....همین فردا!!....

راستی:امروز دیر نرسیدم سره کلاس....

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 21:13 توسط فرش_(فاطر) |

مینویسم تا بماند....مینویسم تا بدانی همیشه به یادت میمانم....مینویسم با گچ بر روی تخته ی کلاس":سمپاد هم مرا از یاد نخواهد برد"....پایان

delnobahar